رنج گل بلبل کشیدو برگ گل را باد برد.بیستون عشق کند و شهرتش فرهاد برد![]()
![]()
دوست داشتن همیشه گفتن نیست بلکه نگاه است و سکوت...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:45 توسط سپیده جون |
سلام سلام سلام....
ببخشید که خیلی وقته اپ نکردم اصلا حوصله ی نت اومدنو نداشتم در هر صورت ممنون که فراموشم نکردین و نظرای زیبا از خودتون برام هدیه اوردین ...دوستون دارم
موفق باشین و پیروز...![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط سپیده جون |
ابی تر از ایینه نبودیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:47 توسط سپیده جون |
بي تو همه تاريكيم!
اگر تو را نبينيم ، به هر جا كه رو كنيم
تاريكي است و تاريكي است تاريكي.
تو كه باشي رشته هاي نور مي ايند؛ تو كه
اجازه بدهي از تاريكي بيرونمان مي اورند. تو
كتابي فرو مي فرستي كه پيامبرانت ما را از
ظلمت به سمت روشني بيرون بياورند. تويي
كه دستور مي دهي مردم را به سوي نور هدايت
كنند.
اصلا خوش به حال ان هايي كه تو ، خود تو،
كارشان را به دست مي گيري و كمك مي كني تا
سوسوي نوري را كه از ابتداي آفرينش در وجودشان
گذاشته اي نگه دارند و خودت دستشان را مي گيري
تا از تاريكي ها بگذرند و روشنايي هاي وجودشان را
رشد دهند و به سر زمين نور وارد شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:22 توسط سپیده جون |
در جهان تا مي تواني ساده و يك رنگ باش قالي از صد رنگ بودن زير پا افتاده است با توام! چتر دلت را ببند بگذار باران ببارد خيس تر از اين كه نمي شوي تو را اب برده است!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:57 توسط سپیده جون |
دنیا زیبا ...دریا زیبا... اگر مردم برایم گریه کنید.اشک بریزید و فغان کنید...به دنبال تابوتم بیایید ...و از ناکم.مردنم... برای مردم بگویید...تا بدانم حداقل موقع مرگ کسی با من مهربان است... اگر مردم آرزوهایم را بر درو دیواراین شهر سیاه که تمامی مردمانش از روی ریا با همدیگر معاشرت دارند بنویسید...تا بدانند چه بود آرمانهایم...و اینکه سرانجام به هیچ یک از آنها نرسیدم. دنیا زیبا ...دریا زیبا... نه!!!هرگز برایم گریه نکنید.فغان نکنید...نمیخواهم کسی به دنبال تابوتم بیاید... تا همه بدانند مرا هیچ یارو غم خواری وجود ندارد... خود شما بودید که تمام آرزو ها را بر دل من گذاشتید..و من با دلی سرشارازآرزوها و هزاران امید سر بر زمین سرد و خاموش گذاشتم
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:41 توسط سپیده جون |
بچه های عزیز و دوستانه گلم من تا اول مهر دیگه اپ نمی کنم واسم کامنت بزارین می خونم دوستتون دارم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:10 توسط سپیده جون |
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....مثل تنها مردن
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 10:48 توسط سپیده جون |
قهر 
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از ان فريبها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم ان شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ ان ميانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو...برو...بسوي او ، مرا چه غم
تو افتابي...او زمين...من اسمان
بر او بتاب ز انكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ي ستارگان
بر او بتاب زانكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من ، تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو ز انكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و ان فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او!
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:45 توسط سپیده جون |
وداع ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش بخدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه ي خويش ميبرم ، تا كه در ان نقطه ي دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه ي عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه ميبرم تا زتو دورش سازم ز تو، اي جلوه ي اميد محال ميبرم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله ميلرزد، مي رقصد اشك اه، بگذار كه بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد ان به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق امد و از شاخم چيد شعله ي اه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر ان لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست ميروم ، خنده به لب، خونين دل ميروم، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 6:42 توسط سپیده جون |